تبليغاتX
ادما وفا ندارن
ادما وفا ندارن

چه بزرگ شــــده بود

پرسیدم : پس کبریتهــــــایت کو؟

پوزخندی زد! گونه اش آتـــــش بود ، ســـــرخ ، زرد...

گفتم: میخواهم امشـــــــب با کبریتهای تو ،

این سرزمیــــــن را به آتــــــش بکشم!!

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزیـــــــد...

گفت : کبریتهایم را نخریدنــــــــد!

سالهاســــــــت تن می فروشــــــــم! می خــــــری؟؟؟! 
 



باران می بارد ...


باران از چشمان من می بارد ...

باران از چشمان شفاف من

می بارد !

ولی تو

بی خیال

فقط چترت را باز می کنی ...!





ديشب گرسنه بود دختری كه مرد

چه آسان به خاک پس داديمش /

وچه دردناکترازمرگ اوداستان مادرش/

که برای خریدن قرص نان تن به هرزه گی داد/

ان هم نه ازروی هوس، ازروی اجبار/

همسايه اش زيارتش قبول - مكه رفته بود........



هر روز تكراریست

صبح هم ماجرای ساده ایست

گنجشكها بی خودی شلوغش می كنند
... 





نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:46 توسط حميد|

واااااااااااااااااااااااای نمیدونم از کجا شروع کنم

جمعه شب

26 اسفند سال 90


وای خدای من


قشنگترین شب زندگیم بود


بذارید از اولش تعریف کنم


ساعت 6 رسیدیم به سینما اسمان ابی

جایی که واسه ما خراطهایی ها حکم بهشتو داشت

تا ساعت 7:30 منتظر مجید بودیم که بیاد

خلاصه اومدش رو صحنه

وااااااااای چه فضایی شده بود

با اهنگ اواره اومد رو صحنه

از همون اول منم مثل خیلیا اشکم در اومده بود

خیلی اهنگای دیگه هم خوند

یکی از یکی قشنگتر

محشر بود


کنسل1 و 2

مسافر

دریا

جوابم کردن

کی اومده به جام


و کلی اهنگ دیگه


اخراش هم با اجرایی که با پیانو داشت دیگه سنگ تموم گذاشت


ولی قشنگترین لحظه های من از این به بعد شروع شد

اخرش با اهنگ خدا نگهداااااااار با همه خدافظی کرد

وای اشکمونو در اوردی مجیدم

وقتی داشت خارج میشد از در پشتی من و با چند تا از بچه ها حسابی بغلش کردیم

من که 7 - 8 بار بوسیدمش

بعدش سوار ماشین شد و رفت

ما هم موندیم با چشم گریون

ولی نه اینجا اخر کار نبود

بعد نیم ساعت که همه رفتن چند نفر موندیم و اقای قاسمی

کلی گلایه کردیم که چرا نذاشتن با مجید حرف بزنیم

دیگه امید نداشتیم به دیدن مجید تو اون شب رویایی

ولی....

ولی اقای قاسمی با دل مهربونی که داشت طاقت اشکای ما بچه هارو نداشت

بهمون گفت که بریم دنبالش تا مارو به مجید برسونه

باورم نمیشد

منم که انگار اون شب خدا خیلی هوامو داشت

اقای قاسمی گفت بشینم تو ماشینی که خودش هم اونجا بود

خلاصه ما رفتیم و چند تا از بچه ها هم با ماشین دنبالمون

ولی متاسفانه خیلیا تو راه مارو گم میکنن و به مجید نمیرسن

شاید خدا خواست که بین اون همه ادم فقط ما 4-5 نفر تونستیم ببینیم مجیدو

وای هنوز باور ندارم

انگار یه خواب بود

مجید یه جا پارک کرد

ما هم سریع رفتیم کنارش

کلی بغلمون کرد و بغلش کردیم

اصلا باورم نمیشد انقد مهربون باشه

یه ذره هم غرور نداشت

چقدر بوسیدمش

واااااااااای مجید

به خدا که خیلی ماهی

کدوم خواننده حاضره تو سرما وایسه و با هواداراش نیم ساعت خلوت کنه؟

چقدر ناز بودن خندهاش

هیچوقت یادم نمیره

باور نکردنی بود

چرا من؟

نمیدونم

یعنی واقعا لیاقتشو داشتم که مجیدم منو بغل کنه

اصلا لیاقتشو داشتم که مجید و وحید خراطهارو از نزدیک ببینم؟

خدارو شکر که خدا واسه یه بار هم که شده ارزوی منو بر اورده کرد

دوست دارم مجید

واقعا که محشری

با این که بهترینی ولی یه ذره هم غرور نداری

ممنونم اقای قاسمی

ممنونم مجید خراطها

بهترین شب زندگیم بود

بدون اغراق میگم

دوستون دارم بدون حد و اندازه....




نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:46 توسط حميد|

یک نفر در هـمین نزدیکــی ها ...

چــيزی ...

به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است ...

خیالـــت راحت باشد ...

آرام چشمهایت را ببــند ...

یک نفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است ...

یک نفر که از همه زیبایی های دنیــا ...

تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ...



از تپــش هــای قلبم ...

خواستنت را کــه بگيــرم ...

می ايســـتد ...



دلم تنگـ می شـود گاهـی ...

برای ...

یك «دوستت دارمِ» سـاده ...

دو «فنجـان قهــوه ی داغ» ...




رفتــه اي ...

و مــن هــر روز ...

بــه مــوريــانــه هــايــي فکــر مــي کنــم ...

کــه آهستــه و آرام ...

گــوشه هــاي خيــال ام را مــي جــونــد ...

به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم ...

از حـــــــال مــیــروم ...



برچسب‌ها: عاشقانه, عشق, شعر, دلنوشته
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 20:11 توسط حميد|

یه شعر از خودم گفتم

به نظرم جالب اومد

گفتم بذارمش تو وبلاگم

تقدیم به دوستان...


باهات خدافظی کردم ولی

میدونی دلم راضی نبود

به بازی گرفتی عشقمو

اما عشق واسه بازی نبود

دلم شکسته از دلت

قلبم شده سرخ و کبود

باز توی قصه ی عشق

یکی بود و یکی نبود

...

اگه بی من خوشی عیبی نداره

دلم تورو تنها میذاره

ولی هر وقت گریه ام بگیره

اشک چشام تورو یادم میاره

به دلم میگم اون دیگه رفته

اما طفلی دلم باور نداره

داره هر شب خوابتو میبینه

این دله عاشق تیکه پاره

...

برو گلم رسم دنیا همینه

نمیخواد دلت واسم بسوزه

همین روزا تموم میشم.میمیرم

خودت گفتی عمر این دنیا دو روزه

برو نازم.برو جونم.فدات شم

فدای قلب سردت و ناز چشات شم

برو بذار تو تنهاییم بمیرم

چون دیگه بی تو محاله زنده باشم

حمید علیپور


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه, عشق
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 13:5 توسط حميد|

ساعت از نیمه شب گذشته است و من به این می اندیشم :

اگر کاری که "عشق" با من کرد با تو می کرد ...

چند روز دوام می آوردی؟

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 13:52 توسط حميد|

"" هر وقت که بینِ « رفتن » یا « موندن » مردد بودی « شیر یا خط » بنداز!

مهم نیست شیر بیاد یا خط ...

... مهم اینه که اون لحظه ای که سکّه داره رو هوا می چرخه

یه دفعه بفهمی دلت بیشتر می خواد

« شیر بیاد یا خط »...؟!! ""
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:50 توسط حميد|

یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 14:5 توسط حميد|

آرام آرام،

آرام تر از تمام آرامه های کودکیم آمدی
و آرامشم را خط خطی کردی
و بعد
آرام رفتی
وهیچ نفهمیدی
درتمام این لحظه های آرام چه اضطرابی درمن موج می زد!
کاش یک لحظه،
جرات خواندن ناآرامی چشم هایم را
داشتی!
کاش یک لحظه
جرات بر هم زدن آرامشت را
داشتم! 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 17:46 توسط حميد|

وقتی کسی رو دوست داري. حاضری جون فداش کنی حاضری دنيا رو بدی فقط يک بار نگاهش کنی.

به خاطرش داد بزنی.به خاطرش دروغ بگی.............رو همه چيز خط بکشی حتی رو برگ زندگی.

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد باشه........فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه.

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزنی..........خيلی چيزا رو می شکنی تا دل اون رو نشکنی.

حاضری که بگزری از دوستای امروز و قديم.........اما صداشو بشنوی شب از ميون دو تا سيم.

حاضری قلب تو باشه پيش اون گرو..........فقط خدا نکرده اون يک وقت بهت نگه برو.

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی..........حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی.

حاضری هر جا که بری به خاطرش گريه کنی..........بگی که مهتاجشی و به شونه هاش تکيه کنی.

وقتی کسی تو قلبته يک چيز قيمتی داری...........ديگه به چشمت نمياد اگر که ثروتی داری .

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه.........به خاطر اون کسی که خيلی برات با ارزشه.

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش کنی..........پشت سرت هر چی ميگن چيزی نگی گوش کنی.

حاضری که بگذری از مقررات و دين و درس............وقتی کسی رو دوست داری معنی نميده ديگه ترس

.

.

.

اما حیف که اون هیچوقت دوست نداره

هیچوقت

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 17:45 توسط حميد|

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 12:9 توسط حميد|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


فال امروز






نظر سنجی